|
Hot Chocolate |
|
چهارشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸۸ در ستایش تعصب یا یخدر بهشت داغ
١- یک تابستانی بود در دهه شصت. یادم نیست دقیقا کدام تابستان اما حداکثر حدفاصل سال دوم و سوم دبستان بود. مادرم در دبیرستانی در نازیآباد جبر درس میداد. اسمش شهید اول بود و کمی از بازار نازیآباد که میرفتی بهسمت غرب ته یک کوچه خیلیخیلی پهن بنبست دیوارهای آجریش را میدیدی. یک تیشرت چینی پوشیدهبودم که آن زمانها خیلی مد بود. یقه و سرآستین تیشرتها یک رنگ بود و رویش هم شکل یکسری جانور چاپ کردهبودند. یک شلوار جین سرمهای تنم بود و یک جفت کفش کانورس هم که نمیدانم پدرم از کجا برایم آوردهبود، پایم کردهبودم. پنج شش سری اتوبوس و تاکسی سوار شدیم تا رسیدیم دم مدرسه. امتحانهای شهریورماه برگزار میشد و قرار بود مادرم بعد از برگزاری امتحان بنشیند همانجا برگهها را تصحیح کند، نمرهها را لیست کند و برگردیم خانهمان. مدیر مدرسه خانم ترسناکی بود که دماغ گندهای داشت. خیلی گنده، شاید هماندازه شاه سابق. یک مقنعه چانهدار داشت که تا نزدیکیهای کمرش میرسید و من آن موقع با خودم فکر میکردم. یکطوری نگاهت میکرد انگار دارد بازجوییت میکند، حالا چه هدفی را از این سبک نگاه به یه پسربچه نه ساله دنبال میکرد نمیدانم؟ اما با همان نگاه ضایعش مدتی به من خیره شد و بعد رو به مادرم کرد و گفت این آقاپسر برای اینکه در یک دبیرستان دخترانه حضور داشتهباشد بزرگ شده. جلوی در صبر کند تا کار شما تمام شود. مادرم وا رفت ولی حوصله جر و بحث نداشت. گفت بروم در کیوسک جلوی در پهلوی فراش مدرسه بنشینم تا کارش تمام شود. یک کتاب چرند و پرند حل مسائل ریاضی هم داد دستم. از آنها که نویسندهاش قارینیت و بود و بههیچ دردی هم نمیخورد. در دکه خیلی از نگاه بابای مدیر مدرسه و استیصال مادرم شاکی بودم و در ذهنم به روشهای مختلف قتل خانم مدیر فکر میکردم که دیدم چندتا بچه همسن و سال خودم آمدهاند جلوی درِ مدرسه و دارند با آجر دروازه درست میکنند برای فوتبال. من هم کتاب قارینیت را گذاشتم پیش بابای مدرسه و زدم به بازی. آنها هم مرا بهچشم یک بچهسوسول که از بالای شهر آمده و مهمانشان است بازی دادند و سعی هم کردند خیلی بهم آسان بگیرند (انصافا بچههای نازیآباد خیلی بامعرفت هستند) وسطهای بازی بودیم که مرد با یک چرخ از آنها که باهاش خوردنی میفروشند پیدا شد و آنها هم همه ذوقکردند و بیخیال بازی شدند و دور طرف جمع شدند. آنجا بود که برای اولین بار در زندگیم از آنها شنیدم چیزی بهاسم یخدربهشت وجود دارد و آن هم همانچیزی است که آن آقای چرخی میفروشد. من تا آن سن یکسری چیزها را نخوردهبودم. لیست بلند و بالایی بود که شامل پفک، چیپس، نوشابه، سوسیس، کالباس و خیلی چیزهای دیگر میشد که از نظر مادرم غیربهداشتی و مضر محسوب میشدند اما یخدربهشت از آن چیزهایی بود که اسمش را هم نشنیدهبودم. یکی دو سال بعد بود که یخمک وارد سوپرمارکتها شد و از این یخدربهشتفروشها هم اطراف خانه ما آفتابی نشدهبودند. طرف یکسری کاسه و قاشق فلزی داشت که ریختهبودشان داخل یک قابلمه بزرگ پر از آب. یخدربهشتش را میریخت توی آنها و کاسه خالی را که میدادی بهش دوباره میانداختش داخل همان قابلمه. قیمت این کاسه نشسته یخدربهشت میشد دو تومان. سخت بود جلوی بچههای بامرام نازیآباد کم بیاورم و با سوسولبازی بهخاطر هپلیبودن ابزار طرف چیزی نخورم. بهخصوص که یکی از آن بچه بامرامها مهمانم کرد و دیگر دستم را گذاشت زیر ساتور. خلاصه ما آن یخدربهشت را زدیم به بدن و بکارتمان در مقابل این چیزها از بین رفت. نیمساعت بعد من در ساندویچفروشی سر کوچه آن مدرسه یک ساندویچ سوسیس با یک نوشابه سفارش دادم. قیمتش را هم دقیقا یادم هست. چهل و پنج تومان ساندویچش بود و پنج تومان هم نوشابهاش. هنوز مزهاش را هم یادم است. یادم است صاحب ساندویچی پیرمرد درب و داغونی بود که قطعا محتویات دماغش را هم میتوانستی لابلای سوسیسهایش پیدا کنی. موبهمو با خروج مادرم از مدرسه خودم را رساندم دمِ در و خانه هم که رسیدیم برای ردگمکنی کلی کتلت خوردم. این تجربه ناب که هنوز فراموشش نمیکنم را مدیون همان خانم مدیر دماغگنده بداخلاق بیچانه هستم. خدا هرجا هست اجر عظیم بهش اعطا کند انشاءالله. ٢- شنیدهام یک شتر وسط جاده قزوین- همدان روبه شهر قهرمانپرور قزوین خوابیدهبود. یک روباهی داشت از همدان میرفت قزوین و حسابی به هن و هن افتادهبود. شتر را که دید با خودش گفت ایول. الان دمم را میبندم به دمِ این شتره و و مینشینم روی دوشش و منتظر میمانم بیدار شود تا برساندم قزوین. داشت دمش را میبست که یکهو شتر بیدار شد و قبل از اینکه روباه بتواند خودش را روی کمر شتر جاساز کند، شتر مذکور چهارنعل شروع کرد دویدن بهسمت همدان. در نتیجه دستهای روباه روی زمین ماند و پاهایش روی کفل شتر و دمشان هم که بسته به دم هم. دهنش سرویس شدهبود طفاک که یک شغال از آشنایش او را دید. پرسید چهکار میکنی آقا روباهه؟ گفت هیچی. یه گهی خوردم مجبورم تا تهش که همدانه برم! ٣- دیشب حسابی خستهبودم. ندا شروین را آورد گذاشت روی تخت. حسابی خودم را زدم بهخواب که به کار نگیردم و بتوانم بخوابم اما زیرچشمی که نگاه میکردم هی برایم میخندید و با دست میکوبید توی کلهام. برای اینکه چهارقبضه کنم ماجرا را، بهش پشت کردم که حسابی باورش شود خوابیدهام. کشدار گفت بابا. بین بای اول و بای دوم فاصله انداخت و آکسان را گذاشت روی اولی. قبلا هم میگفت بابا. تابهحال خیال میکردم در راستای بقیه ادهبدههایی است که میکند اما دیشب کشف کردیم معنیش را میداند. حتی میداند چطور خودش را لوس کند و با چه لحنی صدا کند. ۴- همین. ۵- کشف جدید: یک طناز عصبی که خودش بیخودی سعی دارد جدی بنویسد. ۶- اخیرا همه کشفهای جدیدم را مدیون یک آرشیتکت غمگین سابقم که مدتی است مثبتاندیش شده و به غیبتش خاتمه داده. امیدوارم داییش سالهای سال زنده بماند تا ایشان همین روحیه را حفظ کنند. چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤ وقتی حميد لوله رولورش را روی شقيقه سمت راستش گذاشته بود و داشت ماشه را میچکاند خيلی دوست داشت به جای رولور کاليبر ۳۶ يک ماشين زمان داشت تا میتوانست بهجای اينکه کلک خودش را بکند، کمی به عقب برمیگشت و بعضی چيزها را طوری دستکاری میکردتا الان مجبور نمیشد ۳ تا گلوله را -که قاعدتا بايد از آنها برای تيراندازی به مظنونين و مجرمين استفاده میکرد- حرام خودش و دخترش بکند. حميد هميشه فکر میکرد زمان مردنش همهی اتفاقات زندگيش مثل فيلم از جلوی چشمش خواهند گذشت و او وقت دارد همه چيز را بهخاطر بياورد و هميشه اميدوار بود اين قضيه باعث شود احيانا اگر درمورد پرونده اعمالش از خودش هم سوال کردند قضاوت درستی در مورد آن داشتهباشد اما الان هرچه زور میزد نه تنها چيزی نمیديد بلکه اصولا اتفاقات قبلتر از يک سال گذشته را هم به خاطر نمیآورد . کمکم داشت به اين تئوری مشکوک میشد که صدای ناله ليلا -که قاعدتا با يک گلوله کاليبر ۳۶ در زانويش و دو رگ بريده تا بهحال بايد به ديار عدم میرفت - باعث شد لوله تفنگ را پايين بياورد. به هرحال ليلا دخترش بود، حميد يک لحظه احساس کرد تمام بدنش سرد شده .عرق کرده بود ولی داشت يخ میزد. به سمت تلفن رفت. به زور دندانهای کليدشدهاش را باز کرد تا حرفی بزند :بيا خونهمون...زود بيا بايد ببريش بيمارستان....چیکار داری...فقط خودت رو زود برسون . حميد گوشی را گذاست و لختی بی حس و حال به ليلا خيره شد.نگاهش خيلی خالی بود . چشمان ليلا کمکم داشتند بسته میشدند که مغز امير روی ديوار کنار ميز تلفن پخش شد. ۱- ادامه دارد. ۲- میخوام اينو فيلمنامه کنم ،پی هرکی قبل من قيلمنامهش کرد،الهی بميره.
سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٤ خانم چاقه
اول؛ خيلی وقت بود که نمینوشتم.....شايد بيشتر از يک سال. وبلاگ مثلا جاييه که بايد با خوانندههات تبادل نظر کنی . خب وقتی خوانندهای نيست چه نوشتنی؟....چه تبادل نظری؟ اما بعد ؛ چرا دوباره نوشتم؟ اينجارو بخونيد . دفترچه سياه دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۳ من دوستی دارم که فکر می کنم خیلی روشنفکره.اینو تاحالا نمی دونستم.خودش می دونست وخیلی از دور و بریاش.اما من نمی دونستم.خیلی طول کشید تا بتونم اون بخش از رفتارش که به نظرم عجیب می رسید رو حلاجی کنم و بتونم بفهمم که اینا چی هستن و از کجا پیداشون شده.دوست من خیلی کارا می کنه که من تازگیا فهمیدم همه روشنفکرا این کارا رو می کنن. دوست من کفشای کانورس می پوشه، سرمه ای و قرمز. دوست من فقط Pink Floyd گوش می ده،برای وقتایی که دمغه Anathema هم می ذاره تو ضبط صوتش. دوست من فقط غذای گیاهی می خوره،چون صادق هدایت گیاهخوار بوده. دوست من می گه میلان کوندراو سلینجردیگه دموده شدن.اون فقط از بوبن می خونه. دوست من می گه خدا مرده.وقتی می پرسم چرا؟ چشماش گرد می شه و به من نگاهی از بالا می اندازومیگه یعنی تو تاحالا اسم نیچه رو نشنیدی؟ چطور نمی دونی به اون زاهد گفت خدا دیرزمانی است که مرده؟من فقط شونه م رو بالا می ندازم.چون نمی فهمم چرا نیچه این حرفو زده.ولی دوست من حتما اینو می دونه،چون خیلی روشنفکره. دوست من اما خیلی به ماورا الطبیعه اعتقاد داره.دوبار سای بابا رو از نزدیک دیده.می ره خونه آقای واسو برای جشن تولد سای بابا. در ضمن همه حرفای اوشو رو حفظه. دوست من همیشه قهوه ش رو کافه شوکا می خوره،با محمود دولت آبادی.اون خیلی می فهمه.چون وقتی دولت آبادی حرف می زنه اون خیلی تند تند سر تکون می ده. دوست من با کیهان کلهر دوسته. دوست من با امید مهرگان دوسته. دوست من تمام جلسات سخنرانی مراد فرهادپور رو می ره. دوست من خیلی روشنفکره جون فقط فیلمای پاراجانف و تارکوفسکی رو می بینه. دوست من خلاصه خیلی خفنه.دیروز ازش پرسیدم می نی مال یعنی چی؟گفت از مینی مالیسم متنفره.گفتم چرا؟گفت چون مزخرفه.گفتم چرا؟گفت چون بیخوده.گفتم آخه از چه نظر؟عصبانی شدوگفت: اه!وقت منو با این سوالای سطحی و بی ربطت نگیر! اون وقت بود که من فهميدم چقدر طرف خفنه!
دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳ دوسه روزيه خونه نشين شدهم.حال هيچ کاريو ندارم.به نظر میرسه تمام تلاشی که برای فرار از روزمرگی،برای ارتقا خودمون انجام میديم فقط برای رسوندن روز به شبه.تمام فعاليتها به نظرم بیمعنی میرسه.میترسم يه روز خيلی تو کارم موفق بشم و اين باعث شه فقط يه عالمه آدم دائم بهم لبخند بزنن.بدون اينکه يک ذره احساس خوشبختی کنم. پ.ن: اين فيلمه شده عين بچهی عقبمونده يه آدم بیپول.هم دوستش دارم،هم رو دستم مونده! موخره: هی تو!چرا نمیخوای بامن حرف بزنی؟ دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۳ هی میچرخه،میچرخه.چند ميليون ساله که داره میچرخه.چند ميليون ساله که دارن روش میچرخن.اما هيچی عوض نشده.يه کم از جرمش دچار فرسايش شده.به جاش آدما تا تونستن روش گه زدن که جرمش بيشترم بشه.از روز اولی که شروع کرد همه داشتن همديگهرو تيکه پاره میکردن تا حالا!ولی اون هنوز میچرخه.فکرشو بکن،اگه يه لحظه وايسه اونوقت همه چی عوض میشه،فيزيک نيوتنی،فيزيک مدرن.بعد مام ديگه نمیچرخيم.میپريم،میپريم،میپر،میپ،می،م،...لعنت! یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳ عجيبهها.بعد از چند ماه غيبت برگشتم.همه چی عوض شده.به خصوص اون عدده که مياد پايين صفحه نظرها.کلی حرف داشتم ولی تایپ کردن يادم رفته. یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳ هی تویی که اومدی اينجا!میدونی من دارم به خاطر تو دوباره مینويسم؟ شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢ عزيزم،من فکر کردم از اون شب که يک کيلو قرص خوردم ديگه تو به من اهميت میدی، نمیدونستم اصلا به يه ورتم نيست! شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢ اول؛ آره من لياقت درکش رو ندارم وگرنه منم مثل خودت میشدم ........ (ارجاع به کامنتای مطلب قبل) اما بعد؛ هزارو چندصد سال پيش، يه امپراطوری بود که زرت و زرت شکست میخورد . کلی فکر کرد به اين نتيجه رسيد تا زمانی که روابط جنسی راحته از جنگ،منگ خبری نيست ، چون سربازا همش دنبال مکانن و دشمن واسشون اهميتی نداره! فلذا گفت که ازدواج تا اطلاع ثانوی تعطيل ،که طبعا باعث میشد نامزدی هم تا همون زمان ممکن نباشه.خلاصه يه مدتی گذشت، ترشحات هورمونی ملت بدجوری روانيشون کرده بود که دوتا کشيش مهربون که به علت بکارت روحانی شغلشون حال جوونا رو میفهميدن تصميم گرفتن عشاق بدبخت رو مخفيانه عقد کنن. که طرف شاکی شد داد يکيشون رو ۱۴ فوريه کشتن.اون آقاهه اسمش ولنتاين بود. حالا اينا چه ربطی داره؟ هان! امروز ما رفته بوديم سير آفاق و انفس .کلی برو بچه ها رو ديديم که هن و هن کنان دارن عروسکای هفت برابر خودشون رو میکشن و میبرن . با خودم فکر کردم يعنی عشق اين قدر چيز حقيريه که بزرگداشتش بايد همچين روزی باشه و سمبلش يه عروسک احمقانه.اگه يکی عاشق باشه بايد روزی سه بار براش بزرگذاشت بگيره.
جمعه ۱٩ دی ،۱۳۸٢ يه دانشجوی فوق تخصص جراحی میشناسم؛ مدتيه نمیره بيمارستان. میگه عملهای جراحی هست که ۴ تا ۵ ساعت طول میکشه ؛ ما دهنمون سرويس میشه که تو اين زمان طولانی(برای يه جراحی) يه رگ پيوند میزنيم که يکنفر زنده بمونه. اما چه فايده؟طرف(منظورش خدا بود) توی يه دقيقه چهلهزار نفر رو بیدليل میکشه! سهشنبه ٩ دی ،۱۳۸٢ اول ؛ سلام! دوم؛اووووووووووووووووووووووواه! بابا!من کمی در دنيای غير سايبر مشغوليت داشتم.حالا چرا فحش ميديد؟ امابعد؛ از اونجايی که من مدتی مشغول بودم و به اين دليل که misfortune never comes singly و چون کلاغا حتی در حال حرکت هم از ريدن به سر من غافل نمیشن و هزارتا دليل ديگه ...من نه تنها اينجا رو به روز نکردم بلکه (ازاونم بالاتر) در اين مدت حتی انلاين هم نشدم. حالا خاطرات اين ماجرا بمونه برای بعد که من در يک حرکت اديسهوار روح مرحوم نيچه رو شاد کردم و در يک رجعت باشکوه از خود به خود برگشتم و هزارتا کوفت کاريه ديگه! حالا چون تا رسيدم اومدم اينجا ببينم چه خبره و از توجه مردم تا حد زيادی ذوقزده شدم و هنوز در جريان نيستم که احوالات وبلاگی در اين مقطع بر چه اساسه(اين مدته که نبودم باز يادم رفت ويرگول اين اديتوره چيه!) يه اشارهی کوچولو کنم و برم اين طرف اون طرف سرک بکشم و بيام! حالا،(آخجون،،،،،،،،،،،،ويرگول پيداشد) پس با چيزی که جديدا حال کردم شروع میکنم! خيليا میگن سکانس آخر شبهای روشن ايدهآليستيه.اما نه.اگه دقت کنيد فقط يهجای فيلم اسم دختره رو میاره اونم آخرشه.میگه رويا.......و يکدفعه رويای يارو پر میکشه و میره!سکانس آخر کاملا غير منطقيه که به غير واقعی بودن کل ماجرا اشاره داره و چون کف کردم از شدت تایپ کردن،هرکی قبول نداره بعد زنگ تفريح وايسه جلو در.فعلا خداحافظ.میآم دوباره! موخره:به شدت به بازيگر احتياج دارم.جون مادرتون هرکی حال میکنه بگه يه کاری شايد صورت گرفت!بگيد تا دوباره دچار پريود نشدم! جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢ کاش...میشد از پنجره روی سر آن مرد تاس تفکرد. کاش...میشد کودک ماند و کاش... میشد راحت گريست. کاش...هنوز میشد زير راه پله درددل کرد؛با دخترکی که سارافون میپوشيد. کاش...میشد در بچگی مرد٬راحت! زودتر...افسوس که دردها زودتر از ما بالغ میشوند. وغرق ابتذال روزمرگی٬ فرصت کودک ماندن٬ از کف ما پرکشيد و رفت! حالا...وحالا کاش میشد دلسپرد به فال نشسته بر ته فنجان. جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢ اول؛تاحالا شده با گرگوار احساس همذاتپنداری کنيد؟ من امروز به وضع بدی دچار اين پديده شدم.همذات پنداری که هيچ!کاملا احساس کردم سوسکم!میفهمی؟! سوسک! تو همين کشوری که ما دائم داريم به بالا تا پايينش فحش میديم و غرولند میکنيم که داريم هرز میريم؛يه نفر يه فيلم ساخته که من رو مسخ کرده! «نفسعميق» رو میگم.من احساس میکنم(ببخشيد٬البته يه سوسک علیالقاعده نبايد احساس کنه!) نوع جديدی از نگاه به جريان سينما رو ياد گرفتم. ....اما بعد؛ يه طورايی به نظرم میرسه وبلاگنويسی به شکل خيلی مدرنی در ايران دنبال میشه: دوشنبه٬يه تاريخی! آه!تمام دستان سرخ از برگ کاج من! فرانتس را برايم بياوريد تا با ترجمه خاله سوسکه با هم حالی بکنيم.بيا!بيا! بيا بپريم توی بستر و تا آخر پخته شدن اين املت فضايی انگشتای پامون رو بشمريم تا بالاخره بفهميم رو هم میشن ۲۱ ! هش! فقط مواظب باش چون من ۱۰ ماهه حاملهام!............ بعد٬ يه سربه کامنت که میزنيد؛ ۱ -خيلی باحالی به ما لينک بده داداش! ۲- وایییییی! قربون شکل ماهت برم عزيزم!مثل هميشه پودرم کردی! ۳- اوه! کرک و پرم ريخت! ۴- Fuck موخره؛حالا میدونم عقدهايم! پنجشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٢ اول؛ آقا!من هر چی فکر میکنم میبينم لياقتم بيشتر از اينه که قوه قضائيه کشور من توی اطلاعيه رسميش بنويسه «انتصاب» و منظورش نسبتدادن باشه! دوم؛ اين مطلب قبلی ما باعث شد مردم احساس کنن من با چيزای مقدسشون شوخی دارم که بايد ۱۰.۰۰۰ مرتبه طلب استغفار کنم و بگم که معاذالله! میخوام توضيح بدم که از ديد من تقدس يک مساله کاملا انتزاعيه و از ديد من٬چيز مقدسی مسخره نشده. اما بعد؛اينقدر حرف تقدس و مقدس و اينا شد وامروز هم که با يکی از روزهای هفته دفاع «مقدس»تلاقی کردکه يهدفعه به ذهنم رسيد اين موضوع رو بنويسم.میخوام قسمتی از کتاب وداع با اسلحه رو بنويسم.البته کتاب دم دست نبود و سعی میکنم شبيهش بشه.قصه ٬ قصه يه سرباز آرمانگراست که داوطلبانه میآد جنگ.ولی واقعيت جنگ باعث می شه که فرار کنه.اين اولين چيزيه که بعد از فرارش راجع به جنگ میگه؛ ...ومن آنجا هيچ چيز «مقدسي» نديدم.جسدهای سربازان هيچ تفاوتی با لاشه گاوها و گوسفندان کشتارگاه شيکاگو نداشتند(اگر دفنشان میکردند) تمام لغات مجرد٬ معنای خود را از دست دادهبودند.مفاهيمی مانند شجاعت٬شرف٬آزادی و افتخار بیاعتبار بهنظرمیرسيدند.شماره دستهها و نام فوجها هيچ معنايی در ذهن ايجاد نمیکردند و تنها نام مکانها بودند که کمی آبرو داشتند. موخره؛اميدوارم هميشه اسم ارنست همينگوی زنده باشه! [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ ما قبلا اینجا بودیم |
